سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اندر حکایات ساپورت شهر سپنتا
اندر حکایات ساپورت شهر سپنتا

هر کس دانش خود را به رخ مردم کشد، خداوند او را روز قیامت انگشت نما کند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]


نوشته شده توسط: اهالی سپنتا شهر

خداحافظ سه شنبه 8 مرداد 87 9:43 عصر

... شاید روزی سرنوشت بر ما رقم زند.


 


روزها و ماه هاست که پدر هوشنگ بر بستر بیماری است و همه ما می دانستیم و نمی دانستیم ... نمی دانستیم که او روزی خواهد مرد !


 


پدر هوشنگ را میهماندار تخیلمان کردیم و به امید نوشتهایش ناشتا بر خانه اش دعوت می شدیم و الحق میهمان نواز بود او،سفره ای می گستراند به عظمت حضورمان .همان سفره معروف ساپورت شهر سپنتا ،سفره ای رنگین با خنده و طعنه، خنده ، کنایه و لطیفه. با سفره اش قوت دامادی می دادیم و ولیمه عروسی می انداختیم . می رقصیدیم ، نقد می کشیدیم ، خراب می کردیم و می ساختیم آن چه را که ساختیم ! ....و شاید دیگر آرزوی بنایی نداریم؟!؟


 


پدر هوشنگ بهانه ای بیش نبود ،بهانه ای برای بودن ،خواستن ، اعتراض کردن.پدر هوشنگ کسی نبود جزء روح نا آرام ما ، قسمتی از وجود تک تک ما ....اما دیر زمانی است که خفته ؟!؟


 


 


پدر هوشنگ روز ها و ماه هاست که در بستر بیماری است ; اما هیچ یک حتی با دست گلی زرد به ملاقاتش نرفتیم .


پدر هوشنگ روز ها و ماه هاست که در بستر بیماری است  ;اما هیچ یک خانه اش را برای ورود دوباره اش آب و جاروب نکردیم .


پدر هوشنگ روز ها و ماه هاست که در بستر بیماری است ;اما دست نوازشی بر سر دردانه اش هوشنگ نکشیدیم که شاید در پایان پدر او آغاز گر دیگری باشد.


 پدر هوشنگ روز ها و ماه هاست که در بستر بیماری است  ;اما نجوای ختم صلولتی از لبان ما برای شفاء و ورودی دوباره  نشنید.....


 


پدر هوشنگ را زهر دوا یا ظمختی طناب در غم عشق صغری نکشت، پدر هوشنگ پشت درب خانه تخیلمان یخ زد و مرد. پدر هوشنگ را ما کشتیم چون دیگر حضورش را گرم کننده جمع سردمان نمی دانستیم .


 


پدر هوشنگ امروز خواهد مرد به امید اینکه شب جمعه ای هوشنگ خرمایی خیرات کند و فاتحه ای برای شادیش بر او فرستند شاید به این روز از او یادی شود.


او می رود همانگونه که ما نیزخواهیم رفت و خانه را به شما می سپارد شاید روزی شما سفره گستر این خانه باشید ، ای کاش پدر های هوشنگ دیگری شکل گیرد ، مادر های صغری دیگری عاشق او شوند و بگیرند آنچه را که حضرت امیر آن را گرفتنی دانست . به امید آن روز


 


او میرود و قدم هایش را محکم بر سنگ سخت خاطره فشرد به امید ماندن جای پایش بر دلهای شما


 


بدرود


 


 


        سپهر حقیقت


                                                                                                            محمد زارع


 


 


 


نظرات شما ()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
خداحافظ
[عناوین آرشیوشده]

جمعه 29 اردیبهشت 91

امروز: 0 بازدید

دیروز: بازدید

فهرست

[خـانه]

[ RSS ]

[شناسنامه]

[پست الکترونیــک]

[ورود به بخش مدیریت]

آشنایی با من

اندر حکایات ساپورت شهر سپنتا

اوقات شرعی

آرشیو

تابستان 1387
بهار 1387 [10]
زمستان 1386 [10]

اشتراک

 

طراح قالب

www.parsiblog.com

تعداد 2466 بازدید