|
... شاید روزی سرنوشت بر ما رقم زند.
روزها و ماه هاست که پدر هوشنگ بر بستر بیماری است و همه ما می دانستیم و نمی دانستیم ... نمی دانستیم که او روزی خواهد مرد !
پدر هوشنگ را میهماندار تخیلمان کردیم و به امید نوشتهایش ناشتا بر خانه اش دعوت می شدیم و الحق میهمان نواز بود او،سفره ای می گستراند به عظمت حضورمان .همان سفره معروف ساپورت شهر سپنتا ،سفره ای رنگین با خنده و طعنه، خنده ، کنایه و لطیفه. با سفره اش قوت دامادی می دادیم و ولیمه عروسی می انداختیم . می رقصیدیم ، نقد می کشیدیم ، خراب می کردیم و می ساختیم آن چه را که ساختیم ! ....و شاید دیگر آرزوی بنایی نداریم؟!؟
پدر هوشنگ بهانه ای بیش نبود ،بهانه ای برای بودن ،خواستن ، اعتراض کردن.پدر هوشنگ کسی نبود جزء روح نا آرام ما ، قسمتی از وجود تک تک ما ....اما دیر زمانی است که خفته ؟!؟
پدر هوشنگ روز ها و ماه هاست که در بستر بیماری است ; اما هیچ یک حتی با دست گلی زرد به ملاقاتش نرفتیم .
پدر هوشنگ روز ها و ماه هاست که در بستر بیماری است ;اما هیچ یک خانه اش را برای ورود دوباره اش آب و جاروب نکردیم .
پدر هوشنگ روز ها و ماه هاست که در بستر بیماری است ;اما دست نوازشی بر سر دردانه اش هوشنگ نکشیدیم که شاید در پایان پدر او آغاز گر دیگری باشد.
پدر هوشنگ روز ها و ماه هاست که در بستر بیماری است ;اما نجوای ختم صلولتی از لبان ما برای شفاء و ورودی دوباره نشنید.....
پدر هوشنگ را زهر دوا یا ظمختی طناب در غم عشق صغری نکشت، پدر هوشنگ پشت درب خانه تخیلمان یخ زد و مرد. پدر هوشنگ را ما کشتیم چون دیگر حضورش را گرم کننده جمع سردمان نمی دانستیم .
پدر هوشنگ امروز خواهد مرد به امید اینکه شب جمعه ای هوشنگ خرمایی خیرات کند و فاتحه ای برای شادیش بر او فرستند شاید به این روز از او یادی شود.
او می رود همانگونه که ما نیزخواهیم رفت و خانه را به شما می سپارد شاید روزی شما سفره گستر این خانه باشید ، ای کاش پدر های هوشنگ دیگری شکل گیرد ، مادر های صغری دیگری عاشق او شوند و بگیرند آنچه را که حضرت امیر آن را گرفتنی دانست . به امید آن روز
او میرود و قدم هایش را محکم بر سنگ سخت خاطره فشرد به امید ماندن جای پایش بر دلهای شما
بدرود
سپهر حقیقت
محمد زارع
|